يادم اومد چند وقت پيش همين آقا داشت با تلفن حرف ميزد و ظاهرا عصباني بود و به طرف مقابل خيلي بلند گفت: گ...ه خورده همه سالن هاج و واج به هم نگاه كردند..
حالا من داشتم فكر مي كردم چه جوريه كه وقتي يه خانم از خودش دفاع مي كنه و جواب طرف مقابل رو با جمله خودش مي ده تبديل ميشه به سليطه ولي يه آقا وقتي حرف خيلي بدتر از اون رو مي زنه اصلا سليطه به حساب نمياد؟؟؟؟
میگه بعضی آدمها باید تجربه کنن، بعضی آدمها به وسوسه ی سیب بی توجه نیستن وترجیح میدن نزول کنن به زمین و از سجده ی اهل بهشت لذت نبرن.
میگه بعضی آدمها دست خودشون نیست ، نمیتونن تو بهشت باشن، بهشت آزارشون میده ، این بهشت می تونه هر شرایطی باشه ، هر موقعیتی که به زعم بقیه مطلوبه و به زعم اونا ایستاس، خفقان آوره . میگه از شکایت های آدم زیاد خوندیم ، از همون اول تا همین امروزاما ازحوا نخوندیم ، بس که تقصیر کار بود. میگه دلم میخواست میفهمیدم حوا به عنوان نماد تمرد و وسوسه چقدربه کاری که کرد ایمان داشت؟ چقدر تصمیمش ارادی و عقلایی بود؟ هیچوقت پشیمون شد اینقدر که تو خلوت خودش یا به بهانه ی عزای فلان مرده ی محله ، عین زن های واقعی ضجه بزنه؟ یا اینکه همیشه اسطوره وار، عین قهرمان تراژدی پای انتخابش چه تو کلٌ تاریخ و چه توتاریخچه ی خصوصی تک تک آدمها، سنگسارشده اما خیره سر،ایستاد ؟
بهش میگم: مگه حوا آدم رو مجبور کرد به این وسوسه ؟
بهش میگم: راستی، وقتی حوا با مار خوشگله وارد درد دل شد آدم داشت چیکار میکرد؟ دنبال پروانه ها بود یا تمرین سوت میکرد؟
بهش میگم: چرا آدمها معمولا" از تصمیم مشترکی که عواقب سخت داره اعلام پشیمونی میکنن؟ وچرا تقصیر نتیجه ی خلاف تصورتصمیم رو ، میندازن گردن حوا؟
بهش میگم :اصلن مگه حوا اینقدر عقلایی تصمیم گرفت که تبدیلش میکنی به قهرمان تراژدی؟
میگم: اصلن این یعنی چی که وسط بهشت ـ که قراره توش احساس امنیت کنی چون مثلا" تو بهشتی !ـ یه درخت سیب بذارن اما بگن ممنوعه؟
میگم :این چه بازی تلخیه که با یه خاکی شهروند بهشت میشه ؟ یه خاکی که حیاتش وابسته به خوردنه !
میگه: نه ، ببین ، حوا رو بگیر نماد نفس ، آدم رو بگیر نماد ...
دیگه گوش نمیکنم. یاد اون هنرمند بزرگوارطراح صحنه می افتم و اون درخت جذاب سبز و تک میوه ی سرخ ، تو یک سوم چپ کادرو تو نقطه ی طلایی ؛ یاد اون تاش پراززندگی تو سطح شفاف و زلال لوکیشینی به نام بهشت ، واز همین یه پلان احساس عجزغریبی میکنم .اینقدرکه حتی حرکت مفصل این انگشتها روی کلید های کامپیوتربرام بیگانه میشن ، ونمیدونم کیه که داره می نویسه.
بابونه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم گرفته بد جوري.. قاطي پاتيم... هيچكس از افرادي كه دور و برم هستند اونقدر نتونستند بهم نزديك بشند كه بتونم بهشون بگم چه مرگمه... تازه تو اين هيرو ويري همه ازم مي خوان كه به خواهر زادم نزديك بشم... آخه چه جوري وقتي خودم دربداغونم
آره عزيز دلم، من امشب پيش خاله ام هستم وقتي خوابش برد بهت زنگ ميزنم
![]()
الان دلم برای اون بی ربط ترینها خیلی تنگ شده
یکی نیست به این جوون بگه آخه مرد حسابی فکر کردی می خوای در قلعه خیبر رو از جا در بیاری که رفتی دوپینگ کردی..
احتمالا اینا از اونایی بودن که تو کارت عروسیشون می نویسند "یا علی گفتیم و عشق آغاز شد" همچین اول بسم ا... یا علی گویان میرن جلو که وسط راه یا خودشون هنگ می کنند یا طرف مقابل...
ما در محل کارم یه بخشی داریم که پاسخ به نامه های پزشکی داره.. دوست دارم نامه هایی که از مردم برامون میاد رو ببینید از هر ۱۰ تا نامه ۹ تاش سوالات جنسیه و تازه وقتی این نامه ها رو میخونی میفهمی که چقدر آگاهی در این زمینه تو جامعه ما کمه
تا سر صحبت باز بشه دوباره کمی سردرگم و ناامید به نظر می رسیدیم، اما به محض داغ شدن بحث اولین موضوع چیزی نیست جز روز موعود و اینکه چه روزی مناسبتره، روز ولنتاین میاد به ذهنمون که در اون خرید برای همدگیه انجام میشه.. چیزی که واضحه ضرورت وجود رسم خرید در مناسبتی که بازارچه برپا میشه چرا که در غیر اینصورت ما به اون هدف اصلی که کسب درآمد و صرف اون در امور خیریه ست، نمی رسیم.
بنابراین به دنبال همین بحث به این نتیجه می رسیم که یک ولنتاین ایرونی راه بندازیم.. من یه جا خونده بودم که در ایران باستان روزی بنام اسپندار مذگان بوده که همان روز عشق است.
این باعث میشه که بدونیم برای هفته دیگه چه کاره ایم. قرار بر این شد بعد از پیدا کردن نمادهای ایرونی روز عشق(اسپندارمذگان) هر کدوممون یک کاری رو شروع کنیم.
پس نمایشگاه شد روز ۲۹ بهمن روز اسپندار مذگان